از آنجا که این کتاب در دوران ضعف و افول کمونیسم در اتحادیه جماهیر شوروی نوشته شده است، به عنوان کنایهای به انقلاب کمونیسم تفسیر میشود و تلاش گمراهانه انقلاب برای دگرگون کردن اساسی بشر را به انتقاد میگیرد. داستان دربارهی سگ ولگردی به نام شاریک است که ظاهر انسانی میگیرد و این تجسم خودشیفتگی و پریشانی عبارت “انسان جدید شوروی” دانسته شده است. به اعتقاد عدهای عمل جراحی در این کتاب استعارهای از انقلاب اکتبر در شوروی و پروفسور نماد رهبر این انقلاب؛ لنین است.
زاویه دید و روایت داستان دائماً تغییر میکند و بین زاویه دید سگ، پروفسور پرهئوبراژنسکی و دانای کل متغیر است. داستان با آه و نالهی سگی ولگرد و زخمی از بدبختیها، گرسنگیها و نامهربانی انسانها آغاز میشود، پس از آن مردی با مهربانی برای او سوسیس میخرد و او را به آپارتمان شیک خود میبرد، سگ گمان میکند بخت به رو کرده است و از این پس زندگی مرفه و تجملاتی خواهد داشت، چرا که از مرغوبترین غذاها میخورد و صاحب قلاده نیز شده است. مردی که سگ را به خانهاش برده است پروفسور فیلیپ فیلیپویچ پرهئوبراژنسکی است که به پیوند زدن اعضای بدن حیوانات به انسانها و برعکس شهرت دارد.
پروفسور با دستیاری دکتر بورمنتال عمل پیوند غذه هیپوفیز و بیضههای جوانی تبهکار و با سابقه -که در یک درگیری کشته شده است- را به شاریک انجام میدهد. شاریک که از عمل جان سالم به در میبرد دچار تحولات فیزیکی میشود و ظاهر انسانی به خود میگیرد و دردسرهای جدی پروفسور و دکتر بورمنتال با این تحولات آغاز میشود. علاوه بر تفسیرهایی که قبلاً ذکر شد، این کتاب را انتقادی به فلسفه علمی بهنژادی یا اصلاح نژاد در انسانها میدانند. نهایتاً بولگاکف خواننده را با این نتیجه مواجه میکند که عقل و مغز عامل اصلی ساخت انسان نیست، بلکه برای پیدایش انسان به روح و قلب انسانی نیاز است.