جملاتی از کتاب
تنها راه شناخت یک نفر، دوست داشتن اوست بی هیچ امیدی . . . !
در رویایی خودم را با تفنگم کشتم .بعد از شلیک بیدار نشدم، اما خودم را دیدم که مدتی همان طور آن جا دراز کشیده بودم، تنها بعد از این بود که بیدار شدم . . . !
... هیچ چیز درمانده تر از حقیقتی نیست که همان طور بیان شود که به ذهن خطور کرده است. این گونه نوشتن حتی به یک عکس بد هم نمی ماند. و در حالی که ما زیر پارچه سیاهی سر فرو برده ایم، حقیقت مانند کودک یا زنی که ما را دوست ندارد از این که جلو عدسی دوربین نویسنده بی حرکت بماند و لبخند بزند امتناع می کند. حقیقت خواهان آن است که در یک ضربه از جایی که در آن غرق شده است ، یا با قیل و قال، یا موزیک، یا فریاد کمک طلبانه ناگهان بدرخشد و به در آید . . .
بدون استثنا، نویسندگان بزرگ، آثار خود را در جهانی میپرورانند که تازه پس از آنها فرا میرسد.
فقط، کسی که روی جاده گام برمیدارد، از نیرویی که در آن است، باخبر میشود.
کشتن یک جنایتکار شاید اخلاقی باشد،اما مشروعیت دادن به آن هرگز.
کیست که حتی یکبار هنگامی که از مترو به هوای آزاد آمده از خود بیخود نشده باشد!؟ در صورتی که خورشید همین چند دقیقه ی پیش که پایین می رفت به همین روشنی می درخشید ، چه زود هوای جهان بالا را فراموش کرد ! و جهان نیز به نوبه ی خود او را به همین زودی فراموش می کند.
دو عاشق، بیش از هر چیز، به نامهای یکدیگر وابستهاند. . . معشوق در چشم عاشق، همیشه تک و تنهاست. !